من مریض تخت 12 بودم و تو 13. روتختی, پرده ها, دیوارها, رنگ همه چیز را سفید کرده بودند تا به زور من و تو را مجبور کنند که آرام باشیم. من حالم خوب نبود...بد هم نبود, اما نمی دانم چرا هر چند وقت یک بار, یک خانم تکراری با آن لباس  سفید حال به هم زنش می آمد و آن سوزن مزخرفش را که معلوم نبود توی دست چند نفر فرو اَش کرده, فشار می داد توی رگ  دست من, که هنوز ظریف بود!

ادامه در وبلاگ کلبه ی ویوارا که نویسندش یک دی ماهی هست

تیمارستان دی !